مردم از آئینه می پرسم ملول،
چیستم دیگر به چشمت چیستم
لیک در آئینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه ی هندو به ناز
پای می کوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم به سوی شهر روز
بی گمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی او را ز بیم
در دل مرداب ها بنهفته ام
می روم اما نمی پرسم ز خویش
ره کجا...منزل کجا ... مقصود چیست؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:55  توسط ن.ز.ا
|
