تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

مردم از آئینه می پرسم ملول،

چیستم دیگر به چشمت چیستم

لیک در آئینه می بینم که وای

سایه ای  هم زآنچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا...منزل کجا ... مقصود چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:55  توسط  ن.ز.ا  | 

مشت می کوبم بر در

پنچه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم:

-آي!

با شما هستم!

اين در ها را باز كنيد!

من به دنبال فضايي مي گردم.

لب بامي،

سر كوهي ،

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم.

آه!

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته چند!

چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟

((فریدون مشیری))

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:2  توسط  ن.ز.ا  |