بچه ها من اومدم !!!
امروز می خوام قسمتی از متنی رو که دوست دارم براتون بذارم. این یه تیکه از کتاب شازده کوچولوه ، در اینجا شازده کوچولو بعد از رفتن به چند تاسیاره به زمین اومده و چند روزیه که با یک زمینی دوست شده ....
آه شازده کوچولو! به این ترتیب بود که من زندگی کوچک و غم انگیز تو را شناختم .
تو سال های سال ، شادی و تفریحی جز تماشای غروب آفتاب نداشته ای . من این نکته را تازه روز چهارم فهمیدم . یعنی همان وقتی که گفتی : " من عاشق غروب خورشیدم . بیا برویم وغروب آفتاب را تماشا کنیم . "
گفتم : پس باید کمی صبر کنیم .
- صبر برای چی ؟
- برای اینکه وقت غروب آفتاب برسد .
اول کمی تعجب کردی . امابعد به خودت خندیدی و گفتی : " هنوز هم فکرمی کنم که در سیاره ی خودم هستم " بله ! درسیاره ی کوچک تو، فقط کافی بود که صندلیت راچند قدم به این طرف و آن طرف ببری تا بارها و بارها غروب آفتاب راتماشا کنی..... به من گفتی : " من یک روزچهل و چهاربارغروب خورشید را تماشا کردم ." و لحظه ای بعد ، باز گفتی : " آخر میدانی که..... وقتی آدم دلش گرفته باشد، تماشا کردن غروب آفتاب رادوست دارد ."
پس آن روز هم که تو چهل وچهاربارغروب آفتاب را دیدی ، دلت گرفته بود و خیلی غمگین بودی؟؟
دفعه ی بعد اون تیکه ای رو که شازده کوچولو با یه روباه دوست میشه رو براتون می نویسم !
خوش باشید !!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:45  توسط ن.ز.ا
|
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم ،
و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ،برای اینکه هر کس آن چنان می میرد که زندگی می کند ،
خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت ،
خدایا رحمتی کن که ایمان نان و نام برایم نیاورد ، قدرتم بخش که نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ، تا از آنهایی باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند، نه از آنهایی که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند.........
حس غریبی ِ
وقتی دل آدم (به تعبیر سهراب ) به اندازه ی یک ابر می گیره.....
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 18:13  توسط ن.ز.ا
|
و عشق تنها عشق
تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس !
و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 16:32  توسط ن.ز.ا
|
چه بیچارگی ست زیستن در اینجا که ما زاده ایم.شهر؟!و از این توده متراکم نفس ها و رنگ ها و...که می گریزیم باز می رسیم به کویر.
خاک و شن و غبار، بیشتر در زمین فرو می رویم. از کویر به شهر پناه اوردن و از شهر به کویر گریختن و این است سرسام زندگی احمق و رقتبار که ما باید تحملش کنیم و میان این دویک چند اوارگی کنیم و پس بمیریم و باز قبرستان: زیر خاک و بالا خاک و پشت خاک و پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک و پر از خاک و دیگر هیچ.
ای کاش اقلا در رویا می مردیم کاش به جای تابوت و کفن و... هرگاه که مرگ به سراغ ما می امد ، نزدیکانمان،نه، دوستانمان ما را بر قایقی می نهادند و به دریا می انداختند و به دست موج می سپردند تا ما را به شتاب از ساحل از خشکی و ادم های خشک خشکی دور کند و لغزان بر سینه موج تا قلب دریا برد ، تا در انجا ،
انجا که اسمان از هرسو بر دریا فرو می اید و جهانی دیگر می سازد ، تنهای تنها مرگ را دیدار می کردیم، ساکت و زیبا و ارام.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 18:4  توسط ن.ز.ا
|
من ان نی خشکم که بر لبهای نوازشگر نا پیدای تو
که قصه ی فراق را در من مینوازی. به غربت خویش پی بردم
و اکنون نه در این عالم که در خویشتن قرار ندارم
ونه در زیستن که در بودن خویش نمیگنجم
که جامه ی تنگ خویشتنم
و"کاش یکباره نادان شومی تا از خویشتن خلاصی یافتمی"
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 17:39  توسط ن.ز.ا
|
و آنگاه که خداوند جهان را و خورشید را و ماه و ستارگان را و تپه ها و کوه ها و جنگل ها و سرانجام مرد را آفرید به آفرینش زن پرداخت:
"پروردگار گردی ماه ،پیچ و تاب خزندگان ، پیچش پیچک ها ،لرزش و جنبش علف ها ، سستی نی ها، نازکی و لطافت گلها، سبکی برگها، تندی نگاه آهوان ،روشنی پرتو خورشید، اشک ابرهای تیره ،ناپایداری باد،ترس و رمندگی خرگوش ،غرور طاووس ،نرمی کرک ،سختی الماس ،شیرینی عسل ،درندگی ببر، گرمای آتش ،سردی برف ،پرگویی زاغ و صدای کبوتر را یکجا درآمیخت و از آن زن را آفرید و او را به مرد داد.
روزگار مرد سرشار از شادی و خوشبختی شد زیرا اینک وی کسی را داشت که انباز خوشی ها و شادی هایش باشد . با این همه پس از چندی رو به خدا کرد و گفت :
"خداوندا! این موجودی که به من ارزانی داشته ای، زندگی مرا تیره و تار کرده است ، یکسره پر چانگی می کندو جان مرا به لب رسانده ، هرگز مرا تنها نمی گذارد ، توجه دائمی می خواهد ، بیهوده فریاد می کشد و همیشه تنبل است. من آمده ام که او را پس بدهم، چرا که نمی توانم با او زندگی کنم"
خداوند زن را پس گرفت!... هشت روز گذشت .
آنگاه مرد به درگاه خداوند آمد و گفت :"خداوندا ! از روزی که زن رفته ، زندگی من پوچ و تهی شده است . به یاد می آورم که او چگونه با من می رقصید و می خندید و زندگی را سرشار از لذت می ساخت . به یاد میآورم که او چگونه بر من می آویخت ، و آنگاه که خورشید پنهان می شد و تاریکی پیرامون مرا می گرفت ، زندگی من چه آسوده و شیرین می گشت "
خداوند زن را به وی باز پس داد .
یک ماه گذشت ...
دوباره مرد به آستان خداوند آمد وگفت :" پروردگارا ! من نمی توانم او را بشناسم و رفتارش را دریابم ، اما می دانم که او بیش از آنکه مایه ی خوشبختی من باشد ، مایه ی رنج و آزار من است
خداوند پاسخ داد: "به راه خود برو و آنچه نیک است به جای آر."
مرد گفت :" اما من نمی توانم با او زندگی کنم"
خداوند در پاسخ گفت :" بی او هم نمی توانی زندگی کنی "
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 17:45  توسط ن.ز.ا
|
بیابان "حیرت" بر سر راه انکه از خویشتن عزم سفر کرده است ، هولناک ترین مرحله است.
این که به قفا می نگریم سواد شهری که در ان زندگی می کردیم ،غباری دور گم شده است وبه پیش رو که می نگریم...
جز شعله ی اشتیاقی که در هر گام دل را به حریقی دیگر می کشد
وجز هاله ی انتظاری که در هر نگاه دورتر میگردد وگنگ تر هیچ نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:32  توسط ن.ز.ا
|
همه چیز در جهان برای بودن ادمی ست و در این است که بودن ،خود، برای چیست.
چه خنده اورند انها که بودن خویش را در جهان ابزار چیزی کرده اند که خود ابزار بودن انهاست .
و چه بسیارند ادمیانی که در این گردونه ابلهانه دور میزنند.
این است ان غار افلاطونی که زندگی نام دارد وتنها کسانی در ان خوب و خوش ، زندگی ارام و سعادتمندانه ای میتوانند داشت
که از بیرون بی خبرند. پیکی ،پیامی ، صدای اشنایی از انسو،ارامش تاریکیشان را بر نیاشفته است .
در این غار گیاه و حیوان و ادمی هم خانه اند .
ودر این غار تنها انسان است که میداند با گیاه و حیوان هم خانه است و سرچشمهی همه ی رنجهایش در همین است.
تصادفی نیست که ان "میوه ی ممنوع" را که در بهشت خورد میوه " درخت بینایی" گفته اند.
میوهای که تا از حلقومش فرو رفت باغ سرسبز و زندگی ارام و سرشار از لذتش در بهشت،غربت خاکی پر از رنج و تنهایی در زمین
" گشت".
و در این است معنای بی پایان ان حقیقت جاویدی که " هبوط ادم"نام دارد و عصیان ادم.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 11:26  توسط ن.ز.ا
|
باران!
چو ابریشمی بر تن خسته ی باغ می نشیند
گوش کن !...
صدای پای خدا را می شنوی؟....
بیرون داره بارون میاد....
هوا محشره....
شُکر.
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 1:28  توسط ن.ز.ا
|
بیا ای خسته خاطر دوست!
ای مانند من دلکنده و غمگین!
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا رهتوشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم...
شده تا حالا فکر کنید که به این دنیا تعلق ندارید؟؟؟؟
+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 1:8  توسط ن.ز.ا
|
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی 
سهیل محمودی
+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 14:22  توسط ن.ز.ا
|
خرد انسان در برابر خداوند جهالت است،جهان راه خودرا به سوی نور ادامه می دهد.
&&&
هنگامی که کسی راه خود را انتخاب کرد نباید هراس داشته باشد، باید برای برداشتن گام های غلط شهامت کافی داشته باشد،ناامیدی ها ،شکست ها و دل سردی ها ابزارهایی هستند که خداوند برای نشان دادن راه به کار می گیرد.
&&&
هر روز انسان یک شب تاریک است ، هیچ کس نمی داند چه رخ خواهد داد با وجود این همگان رو به جلوپیش می روند ،چون اعتمادمی کنند،چون ایمان دارند... هرلحظه ی زندگی عملی حاصل ازایمان است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 19:45  توسط ن.ز.ا
|
به مناسبت "نوروز"،
سالروزآفرینش" انسان"
عظمت همواره در انتظار چشمی ست که او را ببیند ،
و خوبی همواره در جستجوی خردی ست که او را بشناسد،
و زیبایی همواره تشنه ی دلی که به او عشق ورزد،
و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش به دلخواه رام گردد،
و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بشکندش و سیرابش کند ،
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پرجبروت و مغرور،...
اما کسی نداشت .
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 18:33  توسط ن.ز.ا
|
دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند . عشق هایی که جان دادن درکنارش آرزویی شورانگیز است .اما معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود ؟این عشق ها همواره در فضای مهگون . جادویی اسطوره ها سرگردانند و در دل کلمات شعرو در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنر ها و یا در خلوت دردمند سکوت وحسرت وخیال و تنهایی چشم به راه آمدن کسی که میداند نمی آید! راستی چرا عشق ها راستند و معشوق ها دروغ ؟ وانگهی عشق مگرنه بیتابی شورانگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش ؟
پیداست که من از عشق های " بزرگ " سخن می گویم نه از عشق های "شدید ". از نیازی که زاده ی "بی اویی" است نه فقر "بی کسی "
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 17:21  توسط ن.ز.ا
|
بر روی این زمین - دررهگذرتند بادهای آوارگی -تنها رشته ای که مرا به جایی بسته بود گسست . اگر گفته بودی بمان ! میدانستم که باید بمانم واگر گفته بودی برو ! میدانستم که باید بروم .اما اکنون اگر بمانم نمی دانم که چرا مانده ام و اگر بروم نمیدانم که چرا رفته ام !!چگونه نیندیشیده ای که یک انسان یا باید بماند یا برود ؟ ومن اکنون تنها در میان این دو نقیض بیچاره ام . کسی که عشق رهایش می کند بودنی است که نمی داند چگونه باید باشد ؟ و چه دردی است بلا تکلیفی میان وجود و عدم !
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 16:33  توسط ن.ز.ا
|
نرگس و زهرای عزیز نوروز ۸۵ بر شما مبارک .
این شعر قشنگ تقدیم شما :
گوش کن جاده صدا میزند از دور قدم های تورا
چشم تو زینت تاریکی نیست .
پلک هارا بتکان کفش به پا کن وبیا
وبیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
ومزامیر شب اندام تورامثل یک قطعه ی آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که تورا خواهد گفت :
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است !
امیدوارم چشمان شما همیشه از شور عشق برق بزنه !!!!!!!!!!
بهار خوبی داشته باشید و یادتون باشه که
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر میان نستدن جام می از جانان گرانجانی بود !
حافظ میگه من نمیگم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 11:32  توسط ن.ز.ا
|
الهام و نرگس عزیز
ضمن تبریک سال نو از حضور فعال شما در وبلاگ سپاسگزارم
امیدوارم سال جدید بیشتر خجالتمون بدید.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 19:18  توسط ن.ز.ا
|