تبليغاتX
اقلیما

اقلیما

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی  به خاک بسپارند تا اجزای بدنم  ذرات خاک ایران را تشکیل دهند.

"کوروش کبیر"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 15:19  توسط  ن.ز.ا  | 

بیهوده

                    نیست

 عشق

این را از ان دو چشم

و از آن نگاه

که هیچگاه ندیدم

دانستم

بیهوده نیست عشق

 

 

 

البته اینو از یه وبلاگ دیگه دزدیدم !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 10:21  توسط  ن.ز.ا  | 

نمی دانی که انسان بودن و ماندن چه دشوار است

چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و سرشار است از احساس

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 18:29  توسط  ن.ز.ا  | 

دلم گرفته

دلم عجيب گرفته

- دلم وحشتناك گرفته -

(اين يه تيكه ي آخرو سهراب اومد تو خوابم گفت تو اضافه كن )

و هيچ چيز

 نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه ي نارنج مي شود

خاموش

نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين

گل شب بوست

نه -  هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند

و فكر مي كنم

 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد

 شنيده خواهد شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 13:27  توسط  ن.ز.ا  | 

آسمان زمین را امشب خدا به زینت کواکب آراست تا مهیای قدوم "   علی " شود...

...ماه یگانه ی آسمان شب، یگانه ی زمینی خویش را مییابد ،همدم تمام تنهایی های ماه امشب متولد می شود

میلاد مولود کعبه،... مولود خانه ی خدا، ...میلاد بزرگترین متولی عدالت گرامی باد

 

"... و یکی از بزرگترین دردهای علی این است که ارزشهای او که در سطح زمین و زمان نمی گنجد باید به دست ما بیفتد و ما متولی اش باشیم و ما مسئول شناختنش ، مسئول پیروی کردنش و مسئول آگاه کردن بشریت به این مکتب نجات بخش باشیم.

و این بزرگترین درد است."

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 21:30  توسط  ن.ز.ا  | 

خداوندا مرا وسیله ای قرار بده تا در جایی که نفرت هست بذر عشق بکارم

و در جایی که زخم هست بخشش

در جایی که نا امیدی هست امید و در تاریکی نور و در جایی که غم هست شادی

ای خدای بزرگ بمن اجاز ه بده بجای طلب آ رامش کنم آرامش بخش باشم

در ک کنم بجای آنکه درک شوم و عشق بورزم بجای آنکه به من عشق بورزند

چرا که در عطا کردن است که دریافت می کنیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در مردن است که برای زندگی ابدی متولد می شویم                          

                                                        زهرای عزیزم تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 18:16  توسط  ن.ز.ا  | 

با سیلور استاین آشنا بشید :

نوازنده وشاعر و نقاش که۷۳سال پیش در شیکاگو به دنیا آمد و ۷ سال پیش فوت کرد

- کارای اونو هم بچه ها و هم بزرگا دوست دارند

- در کارهای او میتوان  " کشف چیز تازه"  ای را تجربه کرد

   -  چند تا از کاراشو می تونید پایین  بخونید.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط  ن.ز.ا  | 

اگه یه قالیچه ی پرنده داشته باشی

که بتونه تو رو همه جا ببره ...

به اسپانیا به آفریقا به استرالیا...

فقط کافی باشه که بهش بگی کجا بره

اونوقت چی کار می کنی

پروازش میدی و خودت سوار بر اون پرواز میکنی ؟

ازش می خوای تو رو به جاهایی ببره که تا حالا ندیدی ؟

یا اینکه نه ؟ چند تا پرده ی همرنگ اون می خری

و روی زمین اتاقت  می نداختیش ...؟

 


 

من هرگز یک گاو برهما به زنجیر نکشیده ام !

هرگز با کسی دوئل نکرده ام !

هرگز سوار بر یک قاطر حلقه به گوش چموش

از بیابان گذر نکرده ام !

هرگز برای دزدیدن یک جاهر نفرین شده

از دماغ یک بت بزرگ بالا نرفته ام !

من هرگز با کشتی خودم

از آبهای جوشنده ی شور گذر نکرده ام !

و هرگز جان شیر بزرگی را نجات نداده ام !

که بعد ها او جان مرا نجات دهد

هرگز با کمک یک پیچک بزرگ

در جنگل گشت زنان مثل میمون

فریاد نزده ام آآآوووو .....!

هرگز شطرنج باز مشهوری نبوده ام !

در هیچ رشته ای رکورد جهانی را نشکسته ام

هرگز عکسم را روی تمبر ۵ ریالی  نگذاشته ام !

هرگز آقای گل نشده ام !

هرگز با ششلول برادرم نشانه گیری نکرده ام !

هرگز سوار بر اسب به تاخت به طرف خورشید نرفته ام

گاهی که فکر میکنم - به کارهایی که هرگز نکرده ام

خیلی  ناراحت می شوم .

 


هر بار اون آدمی رو میبینم

که وارونه توی آب ایستاده

همونجا می ایستم و شروع می کنم به خندیدن !

هر چند که نباید  دیگران را مسخره کرد

برای اینکه شاید ....

توی یه دنیای دیگه ...

یه زمان دیگه ....

یه شهر دیگه

شاید اون درست ایستاده و من وارونه ام

 

 

چطوره  یا نه !!!!!!!

                                                                        تا - به زودی.       الهام

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 9:2  توسط  ن.ز.ا  | 

سلام به نرگس زهرا و دوستای دانشگاه زهرایینا .

 از این به بعد دیگه واقعا هستم ( حدالاقل هر هفته یک بار )

امیدوارم از شعرایی که پایین گذاشتم خوشتون بیاد - راستی بچه ها ! اگه شنبه کلاس نداشتید بیاد دانشکده ی ما  لیلا هم هست گروه بحث خوبی داریم . (می خواستم بگم کلاس فلسفه دیدم بیشتر گروه بحثه )

موفق و پیروز باشید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:45  توسط  ن.ز.ا  | 

سوی شهر آمد آن زن انگاس ( روستایی )

سیر کردن گرفت از چپ و راست

دید آیینه ای فتاده به خاک

گفت حقا که گوهری یکتاست

به تماشا چو برگرفت و بدید

عکس خود را - فکند وپوزش خواست

که : ببخشید خواهرم به خدا

من ندانستم این گهر ز شماست !

 


 

ما همان روستا زنیم درست

ساده بین - ساده فهم - بی کم و کاست

که در آیینه یجهان بر ما ازهمه ناشناس تر خود ماست .

 

                                                                  الهام ( البته شعر از نیما یوشیج )

در واقع انسان امروز از همیشه بیشتر میتونه در باره ی پیرامونش واقع بینانه صحبت کنه - بهتر از همیشه طبیعت رو می شناسه و پر جرات تر ازهر زمان دیگه ای درباره ی خدا نظریه پردازی میکنه اما کمتر از همیشه می تونه درباره ی خودش صحبت کنه ( در باره ی نوع انسان  نا آگاهه ) و خودش رو کمتر از هر پدیده ی دیگه ای میشناسه .

چرا ؟ این انسان - که حقیقتا نمی دونیم کیه - چرا از خودش غافله !  از خودش هراس داره  !!!و شناخت و بررسی همه چیز رو به فکر درمورده خودش ترجیح می ده ؟ چرا ؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:38  توسط  ن.ز.ا  | 

می پنداشتم

 که می توانم جهان را از آلام برهانم

و دانستم تا این زمان

تنها در یک زخم از جهان زندگی کرده ام !

وتنها یک زخم را شناخته ام

می پنداشتم تنها در این زخم صلیبی است

و دانستم

 در هر زخم صلیبی است

 و در هر صلیب مسیحی 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:17  توسط  ن.ز.ا  | 

مردم از آئینه می پرسم ملول،

چیستم دیگر به چشمت چیستم

لیک در آئینه می بینم که وای

سایه ای  هم زآنچه بودم نیستم

همچو آن رقاصه ی هندو به ناز

پای می کوبم ولی بر گور خویش

وه که با صد حسرت این ویرانه را

روشنی بخشیده ام از نور خویش

ره نمی جویم به سوی شهر روز

بی گمان در قعر گوری خفته ام

گوهری دارم ولی او را ز بیم

در دل مرداب ها بنهفته ام

می روم اما نمی پرسم ز خویش

ره کجا...منزل کجا ... مقصود چیست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 15:55  توسط  ن.ز.ا  | 

مشت می کوبم بر در

پنچه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم،خفقان!

من به تنگ آمده ام،از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم:

-آي!

با شما هستم!

اين در ها را باز كنيد!

من به دنبال فضايي مي گردم.

لب بامي،

سر كوهي ،

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم.

آه!

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته چند!

چه كسي مي آيد با من فرياد كند؟

((فریدون مشیری))

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 0:2  توسط  ن.ز.ا  | 

فروغ

من از جهان بی تفاوتی فکرها وحرف ها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست

که همچنان که تو را می بوسند

در ذهن خود طناب دار تو را می بافند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 0:4  توسط  ن.ز.ا  | 

فروغ

در کوچه باد می آید

 این ابتدای ویرانی ست،

آن روز هم که دست های تو ویران شدند، باد می آمد...

وقتی در آسمان دروغ، وزیدن می گیرد

 دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده های هزاراران هزار ساله به هم میرسیم و آن گاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...

من سردم است

من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:1  توسط  ن.ز.ا  |